مکاشفات شیخ بهایی
در اين ابيات، شيخ أعلى الله مقامه ديدار حضرت حقّ را در بيدارى و حال مكاشفه روحانى بيان مى‏كند، آنجا كه مى‏گويد: بدون حجاب و پرده نقاب بر من وارد شد درحالى‏كه كاكل مشكين خودش را بر روى دوش و شانه‏هايش افكنده بود.
تاریخ انتشار : 1396/10/17
بازدید : 251
زمان انتشار : 13:24:00

شيخ بهاء الدّين عاملى (قدّه) در اشعار دلپذير خود، قصائدى دارد كه دلالت بر حالات و مكاشفات خود مى‏كند. و از جمله قصيده‏ايست كه در آن به زيارت حضرت حقّ سبحانه و تعالى در مقام واحديّت موفّق مى‏آيد. اين قصيده شيوا با ابيات‏

ياد ايّامى كه با ما داشتى‏   گاه خشم از ناز و گاهى آشتى‏
 
مرحبا اى طوطى شكّرشكن‏   قُل فقَدْ أذهَبتَ عن قلبى الحَزَن‏
مرحبا اى عندليب خوش‏نوا   فارغم كردى ز قيد ما سوا
اى نواهاى تو نارٌ مؤصده‏   زد به هر بندم هزار آتشكده‏
مرحبا اى هدهد شهر سبا   مرحبا اى پيك جانان مرحبا
بازگو از نجد و از ياران نجد   تا در و ديوار را آرى به وجد
بازگو از زمزم و خَيف و منى‏   وارهان دل از غم و جان از عنا
بازگو از مسكن و مأواى ما   بازگو از يار بى‏پرواى ما
آنكه از ما بى‏سبب افشاند دست‏   عهد را ببريد و پيمان را شكست‏
از زبانِ آن نگار تندخو   از پى تسكين دل حرفى بگو
 
اى خوش آن دوران كه گاهى از كرم‏   در ره مهر و وفا مى‏زد قدم‏
شب كه بودم با هزاران گونه درد   سر به زانوى غمش بنهاده فرد
جان به لب از حسرت گفتار او   دل پر از نوميدى ديدار او
فتنه ايّام و آشوب زمان‏   خانه‏سوز صد چو من بى‏خانمان‏
از درم ناگه درآمد بى‏حجاب‏   لب‏گزان از رخ برافكنده نقاب‏
كاكُل مُشكين به دوش انداخته‏   وز نگاهى كار عالم ساخته‏
گفت: اى شيدا دل محزون من‏   وى بلاكش، عاشق مفتون من‏
كَيْفَ حالُ الْقَلْبِ فى نَارِ الْفِراقْ؟   گفتمش: وَ اللهِ حالى لا يُطاقْ‏
يك زمان بنشست بر بالين من‏   رفت و با خود برد عقل و دين من‏
گفتمش: كى بينمت اى خوش‏خرام؟   گفت: نِصْفَ اللَّيْلِ لَكِنْ فى الْمَنامْ‏[2]
 

در اين ابيات، شيخ أعلى الله مقامه ديدار حضرت حقّ را در بيدارى و حال مكاشفه روحانى بيان مى‏كند، آنجا كه مى‏گويد: بدون حجاب و پرده نقاب بر من وارد شد درحالى‏كه كاكل مشكين خودش را بر روى دوش و شانه‏هايش افكنده بود. زيرا در اصطلاح اهل دل و عارفان ذوى المقدار، رخ و رخساره عبارت است از تجلّى نور وحدت و جمال حقّ، و گيسوان و كاكل عبارت است از تجلّى كثرات و مخلوقات داراى ماهيّت. و بنابراين، آمدن حقّ متعال با رخسار بدون حجاب و با گيسوان افكنده كنايه از مقام وحدت در كثرت است. اين همان حضرت حقّ است با ملاحظه وحدانيّت خود درحالى‏كه با كثرات ناشى از وجود خود معاً با هم مشاهده گرديده است. و به عبارت ديگر مشاهده وحدت حقّ به تمام معنى الكلمه مى‏باشد كه كتاب «نان و حلوا» ص 2 و 3، كه با كتاب «نان و خرما» و «نان و پنير» و «شير و شكر» شيخ بهائى در يك مجموعه توسّط بنگاه كتابفروشى نوبهار اصفهان به طبع رسيده است.

تجلّى حقّ در اسم واحديّت خود ضياست. و معنى و مفاد «وحدت وجود» كه در السنة عارفان شايع است همين است.

 

[1] ( 1) و ادامه آن، ابيات زير است:

مرحبا اى طوطى شكّرشكن‏   قُل فقَدْ أذهَبتَ عن قلبى الحَزَن‏
مرحبا اى عندليب خوش‏نوا   فارغم كردى ز قيد ما سوا
اى نواهاى تو نارٌ مؤصده‏   زد به هر بندم هزار آتشكده‏
مرحبا اى هدهد شهر سبا   مرحبا اى پيك جانان مرحبا
بازگو از نجد و از ياران نجد   تا در و ديوار را آرى به وجد
بازگو از زمزم و خَيف و منى‏   وارهان دل از غم و جان از عنا
بازگو از مسكن و مأواى ما   بازگو از يار بى‏پرواى ما
آنكه از ما بى‏سبب افشاند دست‏   عهد را ببريد و پيمان را شكست‏
از زبانِ آن نگار تندخو   از پى تسكين دل حرفى بگو
 

[2] ( 1)

كتاب« نان و حلوا» ص 2 و 3، كه با كتاب« نان و خرما» و« نان و پنير» و« شير و شكر» شيخ بهائى در يك مجموعه توسّط بنگاه كتابفروشى نوبهار اصفهان به طبع رسيده است.

 

الله شناسى، ج‏1، ص: 233

ارسال نظر