ای کاش فراقش بسر می رسید آن وقت ...
شاید بسیاری از دوستانش که از فراق شکوه می کنند و از درد جدایی به خود می پیچند، برای همین است. از یک سو دوری عذابشان می دهد، از سوی دیگر این دوری اسباب جدایی و فراق بیشتر را فراهم می کند.
تاریخ انتشار : 1396/7/27
بازدید : 363
زمان انتشار : 00:16:00

ای کاش میشد که فراق ما با دوست به وصال تبدیل شود. آن وقت دشمن قسم خورده ما جرأت نمی کرد که در فراز و فرودهای نفسمان عرض اندام کند و ما را از محضرش جدا کند. شاید بسیاری از دوستانش که از فراق شکوه می کنند و از درد جدایی به خود می پیچند، برای همین است. از یک سو دوری عذابشان می دهد، از سوی دیگر این دوری اسباب جدایی و فراق بیشتر را فراهم می کند. درد جانکاهشان برای این است که چگونه مانند یک بی پناه و یتیم بی کس دست بازی دشمنِ یارشان شده اند.

 خداوند در آیات خود به این نکته اشاره می کند که اگر مسیر زندگی خود را به سمت بندگی و محبت به حق قرار دهند، به مسیر پناه حضرتش وارد می شوند. همین میزان از وصال نجات بخش آن ها خواهد شد: ان عبادی لیس ... کسانی که به میزانی از وصالم نائل شده باشند دیگر آن قدر بی پناه نمی شوند که دشمنشان همنشینشان شود و فراقشان بیشتر شود. ما باید انتظار بکشیم و تلاش کنیم که روزی دردهای فراق به مرهم وصال مبدل شود آن وقت این قدر بدبختی های فراق عائدمان نمی شود. شعر زیبای شهریار در این باره زیباست:

 

 

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

 

ارسال نظر