فلسفه دعا
شاید برای این است که دوستم دارد و دوست دارد تا صدایم را بشنود. دوست دارد متوجه او باشم. حواسم به او باشد. به یادش باشم چون دوستم دارد. نیاز و احتیاج بهانه است. بهانه‌ای که گاه خودش برایم می‌تراشد تا منِ حواس پرت، باز به یاد او بیفتم. تا به بهانه گرفتن حاجتم به درگاهش توجه کنم
تاریخ انتشار : 1396/3/6
بازدید : 325
زمان انتشار : 22:37:00

بسیار توصیه شده که دعا کنید. شب، روز، گاه  و بیگاه ... واقعا چرا؟ گاه گفته می شود دعا عرض حاجت به درگاه خداست. قبول ولی چرا؟ خداوند که به بندگانش از مادر مهربان تر است. از رگ گردن هم که به بنده اش نزدیک تر است و از تمام اسرارش آگاه است. کریم ترین کریمان است. داراترین ثروتمندان و قادرترین توانمندان است خوب خودش که درد و نیاز مرا می‌داند، مرا هم که بسیار دوست دارد، برآوردن حاجت هم که برایش نقصی درست نمیکند پس چرا منتظر است تا من بخواهم تا بدهد؟

شاید برای این است که دوستم دارد و دوست دارد تا صدایم را بشنود. دوست دارد متوجه او باشم. حواسم به او باشد. به یادش باشم چون دوستم دارد. نیاز و احتیاج، بهانه است. بهانه‌ای که گاه خودش برایم می‌تراشد تا منِ حواس پرت، باز به یاد او بیفتم. تا به بهانه گرفتن حاجتم به درگاهش توجه کنم تا برای چند لحظه هم که شده دلم را از تمام سایه ها بردارم و به نور متوجه شوم. تا برای مدتی هرچند کوتاه با او صحبت کنم چون او مرا دوست دارد. خودش مرا خلق کرده، فقط خودش می داند چه گوهری در من نهفته است و لذا اوست که می‌داند من برای او خلق شده‌ام نه برای سرگردانی در دنیای تصویرها. پس مرا می‌خواند تا آنجا که بشود، با سخن مرا می‌طلبد. اگر که به عقل دریابم و لبیک گویم کار تمام است. شروع عشق است و لذت... اما خیلی وقت‌ها اصلا نمیشنوم. گاه ندایش را می‌شنوم اما گویی مغزم آنقدر درگیر است که انگار هیچ نشنیده است و دور می‌مانم. گاهی حتی میخواهم پاسخ دهم اما وقت نمیکنم! و گاه حتی برای پاسخ و رفتن به درگاهش هم حاضر می‌شوم ولی باز هم به چیز دیگری مشغول میشوم... اما او خدای عشق است. اوست که از سر محبتش نمی‌تواند ببیند من در بازار مکاره دنیا آواره و متحیرم در حالیکه اصل جنس دست اوست. پس باز مرا می‌خواند شاید این بار چاله‌ای پیش رویم بگستراند تا در آن بیفتم و برای لختی درنگ کنم شاید در این چاله دلم به سمتش متوجه شود وبفهمم که هیچکس جز او حواسش به من نیست و به دعا بنشینم. شاید هم نه ... به زور و با هزار منت خلق خدا از چاله به درآیم و دوباره همان سرگردانی همان آوارگی. اما خدا مهربان است باز هم رهایم نمیکند، هنوز امید دارد، شاید چاله‌ای بزرگتر لازم است ...

وای به روزی که از بازگشتم ناامید شود دیگر نه چاله‌ای خواهد بود و نه چاهی... زمین صاف و نفسِ تیزپای من در راه تباهی...

خدایا دوستت دارم که اینچنین نگران منی. اینچنین منتظر منی. چقدر از چاه افتادنم ناراحت می‌شوی اما چه باید بکنی جز صبر و انتظار بازگشت من. خدایا عاشقت هستم برای آن لحظه‌ای که برایم آغوش گشوده‌ای و منتظر من هستی...

 

«اگر آنان که از من روی گردانیده‌اند، می دانستند که چقدر منتظرشان هستم، از شوق می مردند»

ری شهری، میزان الحکمه، ج 4، ح 2797

نظرات کاربران
1396/3/8
بسیار زیبا بود و از آن زیباتر، محبت و نگرانی خدا برای بنده اش است.
1 امتیاز مثبت / 0 امتیاز منفی
مشاهده همه نظرات
ارسال نظر