بهار و عشق محبوب
بهار خبر آورمحبوب و معشوق عرفاست. وقتی گل ها می شکفد و آدمی با عطر آن ها سرزنده و با نشاط می شود. این شور و شوق به خاطر آن است که آدمی در درونش به یاد محبوب خوش بو و خوش عطرش لحظه شماری می کند و به محض آن که عطرها به مشامش می رسد به یاد محبوبش می افتد.
تاریخ انتشار : 1396/1/1
بازدید : 762
زمان انتشار : 16:31:00

وقتی در آثار عرفا و شعرا در باره بهار تحقیق کنیم به چند نکته دست می یابیم:

1. بهار خبر آورمحبوب و معشوق عرفاست. وقتی گل ها می شکفد و آدمی با عطر آن ها سرزنده و با نشاط می شود. این شور و شوق به خاطر آن است که آدمی در درونش به یاد محبوب خوش بو و خوش عطرش لحظه شماری می کند و به محض آن که عطرها به مشامش می رسد به یاد محبوبش می افتد.

2. بهار با تحول و سازندگی همراه است. عرفا همیشه چنین امری را سرآغاز تحول درونی برای همراهی با محبوب می شمارند. وقتی عالم در حال تحول است چرا آدمی متحول نشود و قلبش برای همراهی با محبوب

3. بهار همیشه با زنده شدن همراه است. یک عاشقم نیز وقتی خود را زنده می داند که در کنار محبوب و معشوقش بگذراند. وقتی محبوب نیست خودی هم نیست و حیاتی نیست. وقتی معشوق آمد تمام سلول های عاشق به وجد می آید و بانگ طرب و شوق سرمی دهند و این همان زنده شدن است....بی خود نیست که عشاق در هنگام بهار بیش از هر کسی خوشحالند و در پی معشوق خود با نشاط و خرمند. این کلمات و حرف های را در اشعار مولوی به خوبی ببینیم:

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد

خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد

صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد

حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان

طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد

سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد

وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد

ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد

شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد

کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد

مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد

دلی آمد دلی آمد که دل‌ها را بخنداند

میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد

کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد

شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد

کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او

ولیکن چشم گه آگاه و گه بی‌اعتبار آمد

ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد

و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد

کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید

رها کن حرف بشمرده که حرف بی‌شمار آمد

ارسال نظر