فاصله میان عشق و عشق ورزی با حاج قاسم
شاید اولین و مهمترین مسأله عشق ورزی آن است که شخص بتواند حالت روحی خود را به حرکت و پویایی تبدیل کند. خواسته های خود را در زیر پای معشوقش فدا کند و سرگشتگی خود را با نثار تمایلاتش به محبوبش اعلام نماید.
تاریخ انتشار : 1399/10/11
بازدید : 41
زمان انتشار : 22:42:00

در تمام مدتی که در باره موضوع محبت الهی تحقیقاتی داشتم و این سایت هم در همین راستا تشکیل شد، این مطلب در رأس آموزه های اسلامی می درخشد که حساب عاشق شدن را با عشق ورزی باید جدا کرد. خیلی از ماها ممکن است حس خوشایندی نسبت به آن ذات محبوب و دوست داشتنی داشته باشیم و حتی ممکن است به برخی حالات معنوی و دلنشین دست پیدا کنیم اما با عشق ورزی فاصله زیادی داشته باشیم. یادم هست که خدمت استاد جوادی رسیدم و گفتم که خدمت ایشان بتوانم به لحاظ معنوی خدمتگزار باشم نگاهی به من کرد و تبسمی بر لب داشت (معلوم نبود که تو دلش چه بد و بیراهی به شاگرد سبکسرش می گفت) گفت تو فعلاً آنچه می دانی انجام بده. من این اندر خم یک کوچه بودن که در دل استاد بود را حاکی از همان فاصله می دانم. فاصله میان عشق و عشق ورزی.

 

شاید اولین و مهمترین مسأله عشق ورزی آن است که شخص بتواند حالت روحی خود را به حرکت و پویایی تبدیل کند. خواسته های خود را در زیر پای معشوقش فدا کند و سرگشتگی خود را با نثار تمایلاتش به محبوبش اعلام نماید. این موضوع در آیه معروف ذیل روشن شده و تمام حرف زده شده است :

 قُل إِن كُنتُم تُحِبّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ اللَّهُ وَيَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم ۗ وَاللَّهُ غَفورٌ رَحيمٌ﴿۳۱﴾

بگو: «اگر خدا را دوست می‌دارید، از من پیروی کنید! تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد؛ و خدا آمرزنده مهربان است»

 

این روزها یاد سردار دلها قاسم سلیمانی هوای کشور را روحانی و عاشقانه کرده است. به جرأت می توان گفت یکی از کسانی که به خوبی از مسیر عشق به عشق ورزی دست یافت، وجود آن بزرگمرد بود. خط خط وصیت نامه او عشق را فریاد می کند اما بیش از آن، عاشقی کردن را به مخاطب یاد می دهد. وقتی می گوید که از سر بی قراری سربه بیابان ها نهاده و جز او را نمی خواهد، می رساند که عشق او فقط در قلبش مستقر نشده و فراتر از آن حرکت و شوق و گذر از خود را نصیبش کرده است. کلمات ساده و بی آلایش او که ذیل مطالب می خوانیم و شاید بارها خوانده باشیم، دنیایی از عشق ورزی یا به ما یاد می دهد و می فهماند که همه چیز نه در خود عشق و حالات معنوی به ذات حق بلکه در آن سوی عشق است و آن این که شخص از خود بگذرد تا به ذات بی همتایش برسد:

 

خداوند، ای عزیز! من سال‌ها است از کاروانی به‌جا مانده‌ام و پیوسته کسانی را به‌سوی آن روانه می‌کنم، اما خود جا مانده‌ام، اما تو خود می‌دانی هرگز نتوانستم آنها را از یاد ببرم. پیوسته یاد آنها، نام آنها، نه در ذهنم بلکه در قلبم و در چشمم، با اشک و آه یاد شدند.

عزیز من! جسم من در حال علیل شدن است. چگونه ممکن [است] کسی که چهل سال بر درت ایستاده است را نپذیری؟ خالق من، محبوب من، عشق من که پیوسته از تو خواستم سراسر وجودم را مملو از عشق به خودت کنی؛ مرا در فراق خود بسوزان و بمیران.

عزیزم! من از بی‌جاقراری و رسوای ماندگی، سر به بیابان‌ها گذارده‌ام؛ من به‌امیدی از این شهر به آن شهر و از این صحرا به آن صحرا در زمستان و تابستان می‌روم. کریم، حبیب، به کَرَمت دل بسته‌ام،  تو خود می‌دانی دوستت دارم. خوب می‌دانی جز تو را نمی‌خواهم. مرا به خودت متصل کن.

خدایا وحشت همه وجودم را فرا گرفته است. من قادر به مهار نفس خود نیستم، رسوایم نکن. مرا به‌حرمت کسانی که حرمتشان را بر خودت واجب کرده‌ای، قبل از شکستن حریمی که حرم آنها را خدشه‌دار می‌کند، مرا به قافله‌ای که به‌سویت آمدند، متصل کن.

معبود من، عشق من و معشوق من، دوستت دارم. بارها تو را دیدم و حس کردم، نمی‌توانم از تو جدا بمانم. بس است، بس. مرا بپذیر، اما آن‌چنان که شایسته تو باشم.

 

یادش گرامی و پررهرو باد

From <

 
ارسال نظر